می خواهم امروز آتش خطبه ی من باشد
بیا و همراهم گرد در این بیغوله ی سیاهی
اکنون میان دو هیچ همراهم باش
در وسوسه ی دستم باش ، در نیرنگ پایم
و به من بسپار قلبت را
عبث می کوشی در سرگردانی ، بگو،خواهان چه ای؟
ناشناخته ی خدا؟، چگونه؟
عشق را به من بسپار ، تاوان می خواهی؟
من تو را تاوان دهم
نفرت هدیه ی من به تو ست
دست بر گیر، پیش آی
این است تقدیر تو.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:50  توسط دویل
|

و باز از جهنم صدایت می زنم ، با من بیا....
صدایت می زنم از آتش و گدازه
از پس ضجه های همنو عانت صدایت می زنم
با من بیا......................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:31  توسط دویل
|

بیا توی این خونه ی متروک
آآ!! خیلی آروم قدم بردارید!
قورباغه ها و جیرجیرکها اینجا زندگی می کنن !!
سقفش آبی آسمونه و پر از تارهای طلایی خورشید، زاغها اینجا زندگی می کنن!!
کفش پر از گله، خزه و آفتابگردون هم داره!! هووو......ووو و صدای باد و خش خش .................... خفاش ها و جغدها اینجا زندگی می کنن، هاهاهاهی هی هی هی........ هو هو هو !!! جن ها و دیو ها هم همینجا زندگی می کنن....................... از شما چه پنهون منم همینجا زندگی می کنم!!!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:52  توسط دویل
|
توی شهر ما پسری بود که موهاش بلند بود، واقعا بلند بود، همه به هم نشونش می دادن و می خندیدن، مسخره می کردن و هو می کردن. وقتی توی خیابون راه می رفت،مردم شکلک در می آوردن،بعد می رفتن توی خونه و در رو محکم می بستن و از پشت پنجره مسخره اش می کردن. تا اینکه یه روز پسرک خسته شد. و نشست و گریه کرد. بدنش لرزید و لرزید، و موهاش هم مثل دو بال لرزید! و پسرک از زمین بلند شد....درست مثل یه هلی کوپتر! جنی ریکس اونو دید و بافتنیشو انداخت، ( یه بچه ی پرنده!) مریل پیر از ترس قایم شد، خانم ترنس غش کرد . هنر کویت خواست با تفنگش بزندش اما نتونست. می گفت: فکر کردم کلاغه! ، پسرک با لبخندی عجیب بر لب، و باد در مو و خورشید در چشم، تمام روز پرواز کرد، توی آسمون بالا و پایین می رفت،درختها رو نوازش می کرد . یکبار نزدیک بود بره تو انبار غله. ولی زود خودشو بالا کشید....نیک دودی که داشت بالای نردبون نقاشی می کرد، از ترس نزدیک بود سکته کنه! ما دنبال پسره می دویدیم و هورا می کشیدیم.... و اون بالای سر ما پرواز می کرد. شهردار فریاد زد: هی بچه بیا پایین! ما می خواهیم بهت بگیم چقدر دوست داریم. کی فکر می کرد توی شهر کوچک ما یه قهرمان پیدا بشه؟ هی بچه جون می شه یه دقیقه بیای پایین؟ ولی پسرک پایین نیومد. همینطور گریه می کرد و به همه ی ما که روی زمین ایستاده بودیم نگاه می کرد . تموم آ سمون شهرو زیر پا گذاشت . از تپه ها گذشت، بالاتر رفت و دورتر شد. تا اینکه مثل یک لکه ی کوچک ابر توی آسمون گم شد و دیگه از پسرک خبری نشد..... اون رفته بود!!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:21  توسط دویل
|
میگن لولوها دارن میان، بچه های کوچولو رو می خرن، و با خودشون می برن، بچه های تپل پنج تومن، بچه های لاغر دو تومن، بچه های تمیز سه تومن، بچه های بدجنس پنج تومن...........لولوها دارن می یان،ممکنه همین امشب برسن، بچه های کوچولو رو می خرن، و اونارو محکم بغل می کنن. بچه های قوی هشت تومن، بچه های شلوغ یه شاهی، بچه های مهربون ده تومن، بچه های شاد چهار تومن، بچه های غمگین یه تومن، وقتی که بخوان بچه ای رو بخرن، هر چقدر هم جیغ بکشه فاییده نداره،اما بین خودمون باشه، اونا هرگز بچه های بد رو نمی خرن.............
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:40  توسط دویل
|

بینی به چشم انداز می نگرد، به روبرو،......منخرین پر هوا می شود.......تو ، ای تک شاخ بی شاخ ، در آن می افتی.......آدمک مغرورم!........همیشه توأ مانند :.....غرور راست ........... و بینی کج .
اسپارک فایر.........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:19  توسط دویل
|

به پا خیز..... زوبین سرنوشتت را بردار.....آماده باش..... برای کشتن و کشته شدن........ بکش بکش.....آن مرد را.......به پا خیز.....علیه ندای وجدان.....دروغ بگو .....تهمت بزن... دزدی کن......و زنا را خوش دار.......به جمع ما خوش آمدی........اینک آتش مهیای توست...
اسپارک فایر..........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:19  توسط دویل
|
تقدیرت اندوهگین مان می کند
شعبده های شیطانی گرد خویش بر پا می کنی
شوخ طبعی شیطانی در جامه های شیطانی
لیکن بی ثمر!
از نگاهت
قداست به بیرون می نگرد!
اسپارک فایر.....
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:9  توسط دویل
|
برایم بگشایید معمای پنهان در این سخن را :
" در حین اینکه مرد سرگرم کشف کردن است ، زن اختراع می کند."
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:9  توسط دویل
|
آوازه ، همه هوش و هواست را گرفته؟.......... پس این آموزه را در گوش گیر:............ هر از گاهی به دلخواه.........از ستایش روی بگردان !
اسپارک فایر..........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:1  توسط دویل
|
برایت آرزومند لقمه ای چرب و....هاضمه ای خوبم....... وبلاگم را اگر بگواری............ مرا نیز با آن هضم کرده ای!
اسپارک فایر..........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:44  توسط دویل
|
باد به غبغب بینداز
تا خود بترکانمت
با خردک نیشی!
از جهل سرشار شو
تا برانمت
به آوایی !
با هوس بیامیز
تا لبریزت کنم
به عشوه ای!
اسپارک فایر........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:46  توسط دویل
|
بیزارم از روح های باریک...... به گمانم.......هیچ نیکی و بدی ، بر آن نمی ماند!
اسپارک فایر........
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:43  توسط دویل
|
آری ! بختت می خواهد بختیار شود....................روشن است ، همه بختها اینچنین اند....... می خواهید سرخ آذر های آتشینم را بچینید؟.........باید که خم شوید......و خود را در هفت دره جهنم لا به لای پر چین های پر خار آتش.......پنهان کنید!.......و اغلب انگشتان نازنینتان خواهد سوخت.........زیرا که بختم ، سوزاندن را خوش می دارد......زیرا که بختم ، خباثت را خوش می دارد!............- می خواهید سرخ آذر های آتشینم را بچینید ؟
اسپارک فایر....... 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:25  توسط دویل
|
هم آنجا که ایستاده ای ژرفا را بکاو!....آن پایین چشمه ای است!....مردان تاریک ، بگذار ، فریاد بر آورند:.....« همواره ، در آن پایین ، دوزخ است!»
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:3  توسط دویل
|
آری می دانم از چه تبارم !
سیری ناپذیر چون اخگر
می گدازم و خود را میکاهم
روشنی میشود
هر چه بدان دست می سایم
وزغال
هر چه وا مینهم
به یقین یکی اخگرم
" دستت را به من بده
این سوزش ابدی نیست
تو را به خود وانهاده اند
تنها یاورت من هستم
به یقین یکی اخگرم!
و تو را من راهبر
می برم تو را به کنار تقدس
تا بچینی و بخوری
و بدانی که تقدس شیرین است
به تو یاد خواهم داد
نوشیدن شهد تقدس را
آری آن درخت را که نبایدش چید
ولی با من باش
دستت را به من بده
این سوزش ابدی نیست
با من بیا
من ناجی توام
به یقین یکی اخگرم..."
اسپارک فایر..........
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 17:45  توسط دویل
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:3  توسط دویل
|
" او اکنون روانی دارد
پس چگونه شد که او را یافت؟
مردی به خاطر او
به تازگی عقلش را از کف داد.
سرش پر بودا ز این وقت گذرانی:
- به شیطان داد سرش را؟
- نه ! نه!
..... به زن !!!
..... اسپارک فایر.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:28  توسط دویل
|
الف ـ می استد و به جسد بی جان می نگرد
چه چیز او را به این خطا افکند؟
آن صدای غیر زمینی از کجا بود ؟
چه بو آنکه فرو افکندش؟
ب ـ همچون کسی که زمانی زنجیر بود
او همه جا صدای زنجیرها را می شنود
او همه جا آتش را می بیند
آنگونه که انگار از ازل از آتش بوده.
ج - او همیشه می سوزد.....چرا که خود از آتش بود.......او پاره ای از آتش بود.........
......اسپارک فایر.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:5  توسط دویل
|
دوستان آتشین مزاج سلام
من اسپارک فایر هستم . فکر همکاری با دویل عزیز مرا به جلز
و ولز انداخته.
" خوبی و بدی پیشداوری خداوند است "
مار چنین گفت و با شتاب گریخت !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:50  توسط دویل
|